وقتی بچه بودم، موبایلی در کار نبود. حتی دوربین فیلمبرداری هم چیزی نبود که همه داشته باشند. ثبت خاطرات، در بهترین حالت، با چند عکس ممکن میشد یا صدایی که با ضبط صوت ضبط میکردند. هنوز هم وقتی صدای کودکیام را میشنوم، حرصم میگیرد. بچهای بیاعصاب که با جیغ حرف میزند. البته احتمالاً دلیل آن لحن عصبی و معترض، این بوده که یک بچۀ پنجساله را به زور نشاندهاند و از زمین و زمان از او سؤال میپرسند تا بلکه دو کلمه حرف بزند و صدایش برای آیندگان بماند.
مصاحبهکننده پدرم بود. از همهچیز میپرسید. حتی اینکه «میخواهی وقتی بزرگ شدی، چهکاره شوی؟» من هم که از تمام اسباببازیهای دخترانه بدم میآمد، جواب داده بودم: «میخواهم پسر بشوم و بروم جنگ!» شاید چون درگیر جنگ بودیم. شاید چون در ذهنم قهرمانشدن فقط در آن قالب معنا داشت.
حالا، بعد از چهل سال، جای ما عوض شده. این بار من مصاحبهکنندهام و پدرم پاسخ میدهد. البته اینجا صحبت از رابطۀ شخصی ما نیست. صحبت از زندگی است. از تجربههایی که گاه سخت به دست آمدهاند و حالا شاید بتوانند چراغی باشند، برای دیگران—برای جوانترها، برای نوههایش، هرچند حالا هنوز اهمیتش را درک نمیکنند. هرچند روزگارِ آنها آنقدر متفاوت خواهد بود که ما حتی نمیتوانیم تصورش را بکنیم؛ با هوش مصنوعی و رباتهایی که نه فقط دنیای پزشکی بلکه جهان را زیرورو میکنند.
اما آنچه برای من مهمتر است، نه فقط محتوا، که لحن و لایههای زیرین حرفهاست. آن سکوت میان جملهها. جایی که از صداقت و تلاش و زیستن گفته میشود. چون تا وقتی انسانی وجود دارد، زندگی جریان دارد و برای زیستن، همیشه باید آموخت.
🎤 ۱) لطفاً خودتان را معرفی کنید: نام، تحصیلات، شغل، و فعالیت فعلیتان؟
من دکتر فیروز فصیحی هستم، ۷۸ ساله، متولد تهران. دارای دکترای پزشکی، متخصص
بیماریهای داخلی، و فوقتخصص بیماریهای کلیه و فشارخون، همودیالیز و پیوند کلیه.
در حال حاضر به عنوان متخصص نفرولوژی در بیمارستان مهر تهران مشغول به فعالیت هستم و بیش از ۳۸ سال سابقه عضویت در هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی (ملی سابق) را در کارنامه دارم.
🎤۲) از کودکیتان بگویید؛ چگونه به این حرفه علاقهمند شدید یا وارد آن شدید؟
هم در گذشته و هم امروز، حرفۀ طبابت در ایران جایگاه والایی داشته و دارد؛ حرفهای شریف، با تقدسی خاص در میان دیگر علوم. از همین رو، در بسیاری از خانوادهها میل بر این بوده که یکی از فرزندان به این مسیر وارد شود.
من در کودکی پدرم را از دست دادم، اما در کنار مادری روشنفکر، تحصیلکرده و فداکار بزرگ شدم؛ مادری که خود آرزو داشت در رشتهای از علوم پزشکی تحصیل کند، اما این آرزو را در من دنبال کرد.
تشویقها، حمایتها و فداکاریهای او بیتردید نقشی محوری در رسیدن من به این مسیر ایفا کرد.
🎤 ۳) نقش والدین را در انتخاب مسیر چگونه میبینید؟
صائب تبریزی در غزلی معروف میگوید:
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج
گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج
البته این بیت بیشتر با تعبیر عامیانهاش شناخته میشود:
گر نهد خشت اول بر زمین معمار کج
تا ثریا میرود دیوار کج
حال اگر برعکس باشد و آن خشت نخست را معماری درست و آگاهانه بگذارد، همان دیوار، اگر تا آسمان هم برود، استوار و راست خواهد ماند.
بهگمان من، اگر پدر و مادر، حتی از دوران بارداری، با نگاهی آگاهانه و همراه با برنامهریزی، کودک را برای آینده آماده کنند و بهجای تحمیل آرزوهای خود، به او یاد بدهند که مستقل، مسئول و با اعتمادبهنفس باشد، آنگاه نقش والدین بهروشنی خود را نشان خواهد داد. و این تربیت درست، نهفقط بر سرنوشت آن فرزند، بلکه بر نسلهای بعدیاش نیز تأثیرگذار خواهد بود. این امر درمورد من و برادرانم بهخوبی صورت گرفت.
🎤۴) از دوران تحصیلتان بگویید؛ آیا به درس علاقه داشتید؟ سخت بود؟ خاطرهای دارید؟
تحصیل من عملاً پیش از دبستان، با بازیها و تجربههای کودکانه آغاز شد. اما دوران دبستان، بهویژه سالهای پایانیاش، بهسبب فوت پدر و عوارض روحی، عاطفی و مالی آن، چندان خاطرهانگیز نیست.
دبیرستان را در دارالفنون گذراندم؛ دورانی نسبتاً خوب که با شیطنتهای نوجوانی هم همراه بود.
اما باز هم، با همت، تشویق و از خودگذشتگی مادرم، دوران دانشگاه برایم هم شیرین بود و هم موفقیتآمیز.
تقریباً هر روز آن دوران، با دوستان خوب و فضای سالم دانشگاه، خود یک خاطره است.
مهمتر از همه اینکه، برخلاف وضعیت امروز، آینده برایمان روشن و مشخص بود: پایان تحصیل در پزشکی عمومی، رفتن به خدمت سربازی، شروع دورۀ تخصص و بعد ادامه مسیر حرفهای.
فضای دانشگاهمان سالم بود. استادها بسیار جوان، باسواد -همگی تحصیلکردۀ اروپا و امریکا و در عین حال با ما دانشجویان دوست بودند. آزادیهای اجتماعی هم بود اما خب، مد مخالف سلطنت بودن و سیاسی شدن فضا منجر به ایجاد گروههای چپی و مذهبی و غیره میشد که موجب آزار روحی، روانی و گاهی جسمی میشد. اما جوانان چه پسر چه دختر با فراغ بال هریک دارای اهدافی مانند انتخاب تخصص، انتخاب تحصیل در خارج از کشور و غیره بودند.
اما امروز، متأسفانه بسیاری از جوانان ما حتی با داشتن برنامه و علاقه، نمیتوانند مطمئن باشند که آیندهشان قابل پیشبینی یا قابل دستیابی است؛ مگر اینکه از امکانات مالی مناسب یا پشتکار بسیار زیاد برخوردار باشند. با توجه به سابقۀ تدریس در دانشگاه و سالها تجربه با جوانان دانشجو میدیدم که متأسفانه ناامیدی چطور هرروز بیشتر آنها را اذیت میکرد.
🎤 ۵) نکات مثبت و منفی دوران تحصیلتان چه بود؟ (در مقایسه با همان زمان)
مهمترین نکتۀ مثبت آن دوران، مسیر روشن آینده بود. اینکه دقیقاً میدانستیم قرار است پس از دیپلم، کنکور بدهیم، وارد دانشگاه شویم، تخصص بگیریم و وارد بازار کار شویم، حس امنیت ذهنی زیادی میداد.
از سختیها هم اگر بخواهم بگویم، بیشتر در زمان امتحانات ترم بروز میکردند که حالا همانها هم برایم خاطرهاند و نه رنج. البته امتحان برای همه سخت است.
🎤 ۶) چگونه وارد بازار کار شدید؟
همانطور که اشاره کردم، در دوران پیش از انقلاب، همهچیز در مسیر آموزش و کار، تقریباً روشن و از پیش تعریفشده بود.
پس از پایان دوران خدمت سربازی، عملاً وارد بازار کار شدم. کار را با دستیاری در رشتۀ بیماریهای داخلی آغاز کردم و در همان دوره، درآمدزایی من نیز شروع شد. ولی همزمانی پایان دورۀ تخصص با تغییرات بنیادین سیاسی تمام نقشهها را بهم ریخت.
🎤۷) وضعیت شغلیتان در بازار کار چگونه بود؟ درآمدزایی آسان بود یا دشوار؟(از ابتدا تا امروز)
در زمان ما کسی چندان دغدغهٔ پیدا کردن کار یا درآمد نداشت. مسیر کاملاً مشخص بود: پس از پایان دورهٔ پزشکی عمومی، خدمت سربازی انجام میشد که آن هم در عمل یک تعهد کوتاهمدت به حساب میآمد. سپس ورود به دورهٔ تخصص، دایر کردن مطب، و آغاز طبابت حرفهای. آینده روشن بود و نگرانی خاصی وجود نداشت. ولی پس از تخصص آن مسیر تغییر کرد و دستخوش قوانین خاصی شد.
اما امروز، حتی برای کسی مثل من که بیش از پنجاه سال در این حرفه بودهام و ۳۷ سال در جایگاه استاد دانشگاه فعالیت کردهام، شرایط شغلی بسیار پیچیده و دشوار شده است. هزینهها بالا رفته، درآمد کاهش یافته، مسئولیتها سنگینتر شده و متأسفانه، نگاه حکومت نسبت به این حرفهٔ مقدس و پزشکان، خصمانه و مدعیگر شده و سعی در تحقیر تقدس این حرفه بسیار است.
البته باید واقعبین بود: بخشی از این نگاه منفی، ناشی از رفتار برخی از فعالان این حوزه طی سه دههٔ اخیر بوده است. ما همگی در این تصویر سهم داریم.
🎤 ۸) آغاز راه و در ادامه مسیر، چه کسی یا چه چیزهایی به شما کمک کرد؟ آیا الگویی داشتید؟
در آن دوران، برای ورود به حرفهٔ پزشکی و آغاز کار، واقعاً نیاز خاصی به راهنما یا واسطه نبود. مسیر تحصیلی و شغلی بسیار روشن و قابل پیشبینی بود.
اما بدون تردید، برداشت فرد از رفتار و منش استادانش، تأثیر بسیار عمیقی بر آیندهٔ حرفهای او میگذارد.
من از این نظر خوشاقبال بودم؛ استادانی داشتم که نهفقط دانش، بلکه انسانیت را نیز آموزش میدادند.
بهویژه یاد میکنم از مرحوم دکتر عبدالرضا حسینیپور (روحش شاد)، که در زندگی حرفهای، اجتماعی و شخصی من نقش پررنگی داشت.
🎤۹) در مسیرتان با چه مشکلاتی مواجه شدید و چگونه آنها را حل کردید؟ این روند در گذر زمان چگونه تغییر کرد؟
در آغاز کار، مشکل خاصی وجود نداشت. درآمد ماهیانه برای یک فرد مجرد کفایت میکرد و اگر هم مسئلهای پیش میآمد، با کمک خانواده یا دوستان بهخوبی رفع میشد.
اما از حدود سن ۳۰ سالگی، شرایط تغییر کرد. تغییر حکومت، وضع قوانین ناپخته و بدون پشتوانهٔ کارشناسی توسط افرادی ناآشنا به حوزههای اجرایی، و آغاز جنگ، زندگی شخصی و اجتماعی بسیاری را دگرگون کرد. در این میان ناامیدیهای روحی و ناملایمات مالی آزاردهنده بود.
من هم مانند بسیاری دیگر، دورههایی از تعهد کاری را در مناطقی دور از محل زندگی گذراندم، به جبهه اعزام شدم و درگیر تغییرات و فشارهای ناشی از وضعیت اجتماعی و سیاسی آن دوران شدم.
همهٔ اینها، بهتدریج مسیر کاری و زندگی ما را تحت تأثیر قرار داد و شکل آن را عوض کرد.
🎤 ۱۰) از شگفتیهای حرفهتان بگویید. آیا تا به حال حرکت یا تصمیم عجیبی در کارتان داشتهاید؟
تحصیل در رشته پزشکی و کار در طبابت، بهگمان من یکی از کاملترین مسیرها برای شناخت انسان، طبیعت و در نهایت هستی است.
پزشکی فقط علم بدن نیست، بلکه پنجرهایست رو به درک ساختار شگفتانگیز حیات، از جانور و گیاه گرفته تا خود انسان. البته این درک تنها زمانی حاصل میشود که فرد از نظر فکری و عقلانی، آمادگی دریافت آن را داشته باشد. افراد زیادی هستند که در همین رشته یا دیگر علوم تحصیل کردهاند، اما ذهنشان محدود به دنیایی کوچک و بسته مانده و هیچگاه نتوانستهاند عظمت علم و زندگی را بفهمند.
مثل کسانی که تمام افکارشان در یک قوطی کنسرو جا گرفته و درش را هم با چسب بستهاند!
از شگفتیهای این حرفه، بیتردید نجات جان انسان است.
بهعنوان مثال، یک روز در جبهه، نوجوانی ۱۶ یا ۱۷ ساله را آوردند که نفس نمیکشید. در معاینه دیدم تکهای از یک ترکش، درست وسط قفسه سینهاش، به پرده جنب ریهاش فرو رفته بود و باعث شده بود هوا فقط وارد ریه شود ولی خارج نشود، وضعیتی بهنام «پنوموتوراکس سوپاپی». ریه سمت چپش خوابیده بود و نفسکشیدنش بهشدت مختل شده بود.
در حالت عادی این کار نیاز به اتاق عمل و ابزار تخصصی داشت. اما ما در وسط بیابان و میان جنگ بودیم.
هرچه گشتم چیزی پیدا نکردم، تا اینکه بالاخره مغز یک خودکار بیک را درآوردم، با چاقو شکاف کوچکی روی قفسه سینه ایجاد کردم و لوله را وارد ریه کردم. در همان لحظه، هوای محبوس با صدای بلندی بیرون زد، مثل توپ پنچر و نوجوان ناگهان با آرامش نفس کشید.
البته موقع فروکردن لوله، آن پسرک هرچه فحش و ناسزا بلد بود نثار من کرد! اما چند دقیقه بعد، به نفس که افتاد، گفت: «حاجی هرچی گفتم، حلالم کن… ولی دمت گرم!» من هم خندیدم و گفتم: «من حاجی نیستم، دکترم.»
🎤 ۱۱) چه چیزی در این حرفه بهنظرتان نوعی دیوانگیست؟
در شغل ما، بیاحترامی به بیمار و نادیده گرفتن دردش، نوعی جنون است که متأسفانه در دهههای اخیر بسیار بیشتر شده است.
البته گاهی هم برخورد برخی بیماران یا همراهانشان با کادر درمان زننده، نامناسب و حتی توهینآمیز است.
اما وظیفه ما — یا بهتر است بگویم رسالت ما — درک رنج انسان است. حتی وقتی آن رنج، خودش را با خشم یا فحاشی نشان دهد.
طبیب باید درد را ببیند، نه فقط در بدن، که در روح. براساس قسمنامۀ بقراط پزشک باید درمانگر درد باشد.
🎤 ۱۲) از مسیر حرفهایتان چه درسهای زندگی گرفتهاید؟
دیر یاد گرفتم، ولی یاد گرفتم…یادم هست که درسهای زندگی را تنها از طبابت نگرفتم، بلکه در زندگی شخصیام هم آموختم و آن درسها روی حرفهام هم تأثیر گذاشتند. از مادرم نظم، وقتشناسی، تمیزی و تعهد را یاد گرفتم. اینکه اگر قولی دادم پای آن بایستم و پدری مناسب برای فرزندانم باشم. از پدر همسرم، که قاضیای شریف و درستکار بود، صداقت، انساندوستی و دوری از دروغ و تزویر را آموختم. یاد گرفتم به جامعهام علاقهمند باشم و به دیگران کمک کنم و هرگز خیانت نکنم. خودم هم تلاش کردم میهنپرست باشم، درد جامعه را بفهمم، خودخواه نباشم و به خانواده و نوع بشر، حتی حیوانات و گیاهان و در کل به زندگی احترام بگذارم.
🎤 ۱۳) الان از انتخابتان و سابقۀ کارتان راضی هستید؟ اگر فرصت بازگشت بود، مسیر دیگری را انتخاب میکردید؟
از همه انتخابهایم بسیار راضیام: از انتخاب رشته پزشکی، از حرفه طبابت، از همسرم و زندگی که داشتهام.
اگر باز هم به گذشته برگردم، یقیناً همین مسیر را میروم، هرچند با پیشگیری از برخی عوارض.
اما میدانم این امر محال است؛ اولاً بازگشتی نیست، دوم اینکه هیچ تجربهای مثل امروز در اختیار نخواهم داشت. تجربه گرانبهاست و به قیمت عمر انسان بهدست میآید. خوب است که جوانان از تجربیات گذشتگان تا میتوانند استفاده کنند.
🎤 ۱۴) از چه موارد منفی و کار عبث در زندگی یا حرفهتان تأسف میخورید؟
گاهی فکر میکنم چرا جراح نشدم یا چرا در گذشته به فکر آیندۀ مالی امروز نبودم.
اما واقعاً بزرگترین اتلاف زمانم، کمخواندن کتاب و کمسفر رفتن بود. از نظر شغلی، گاهی وقتی بیمار بدحالی دارم، توضیح وضعیت برای همراهان که دانش پزشکی ندارند بسیار دشوار است.
بسیار پیش آمده که همراه بیمار انتظار داشته فقط بیمار خودش مهم باشد، در حالی که پزشک مسئول بیماران متعدد است.
این حساسیت و نگرانی مخصوصاً وقتی بیمار مسن باشد و تنها یک فرزند داشته باشد، شدیدتر میشود. آن فرزند با دلسوزی عمیق، نگرانی و ترس از دست دادن والدین، گاهی رفتاری ناخوشایند با پزشکان و پرستاران دارد. این یکی از سختترین و پیچیدهترین مشکلات حرفهای من بوده است.
🎤 ۱۵) چه کارهایی در طول زندگی دوست داشتید انجام دهید ولی نتوانستید؟ چرا؟
دوست داشتم بیشتر کتاب بخوانم و سفر کنم و دنیا را بهتر ببینم.
🎤 ۱۶) چه توصیهای برای نسلهای جوان دارید؟
به جوانان توصیه میکنم:
از تجربیات بزرگترهای خود، بزرگان جامعه و تاریخ استفاده کنند.
صداقت داشته باشند و دروغ نگویند.
انسان و میهن خود را دوست بدارند.
بدون فکر و تجربه، تحت تأثیر افکار و رفتار دیگران قرار نگیرند. بیشتر گوش دهند و کمتر گویش کنند.
در دوستی و بهویژه در ازدواج، صداقت و تحمل داشته باشند، ولی همیشه با درایت و تعقل زندگی کنند. زندگی در هر مرحلهای زیباییهای خودش را دارد و باید از آن محافظت کرد.
🎤۱۷) بهترین راه آموزش به جوانترها با توجه به تجربهتان چیست؟
آموزش و پرورش باید از هم جدا باشند، اما مانند دو ریل قطار، همزمان و همراستا به سوی مقصد حرکت کنند.
این فرآیند از دوران بارداری شروع میشود و تا پیشدبستان بسیار مهم است. از پیشدبستان تا دبیرستان، آموزش بیشتر جدای از پرورش میشود. (بهخصوص در کشور ما که پرورش بهدرستی وجود ندارد یا گمراهکننده است.) در دوران تحصیل، علاوه بر حفظ استقلال و اعتمادبهنفس فرزندان، باید یک کنترل هوشمندانه و از راه دور هم باشد، بدون کوچکترین غفلت. اشتباه است که فکر کنیم فقط باید بچه آزاد باشد تا شخصیتش رشد کند. هیچ آزادی بدون کنترل و قانون وجود ندارد؛ آزادی مطلق به نیستی میانجامد.
من خودم سعی کردم از نامگذاری فرزندان تا تربیت آنها برای آینده برنامهریزی کنم، ولی آینده همیشه آنطور که باید پیش نمیرود.
🎤 ۱۸) به نظر شما جوانان چه مهارتها و دانشهایی باید داشته باشند تا در زندگی به آسایش و آرامش برسند؟
اگر از من بپرسند خوشبختی چیست، میگویم: آرامش فکر. آرامش فکر یعنی سلامت جسم و روان و نداشتن مشکلات مالی و شغلی آزاردهنده. البته ممکن است بگویند چنین چیزی غیرممکن است، مگر اینکه آدم حریص، حسود و چشموهمچشم نباشد. صداقت داشته باشد و به آنچه دارد قانع باشد. خواجه عبدالله انصاری میگوید:
چو داری، مفروش؛ چو نداری، مخروش
در مقابل حرص و طمع، قناعت و استغنا ارزش والایی دارد.
برای رسیدن به آرامش و آسایش سه چیز لازم است:
۱. سلامت جسمانی: اگر بدن سالم باشد، با آرامش میتوان به امور دیگر پرداخت. برای سلامت جسم، باید ورزش کرد، تغذیه سالم داشت و سبک زندگی مناسبی داشت. اگر بیمار هستید، باید واقعیت را بپذیرید و برای سازگاری با آن تلاش کنید. بیتوجهی به سلامت جسم، آرامش روان را هم مختل میکند.
۲. مراقبت از سلامت روان: باید از درگیریهای عاطفی پرهیز کرد، بدون آنکه بیعاطفه یا بیتفاوت باشیم. باید با عیب و حسن دیگران کنار آمد و پذیرش را در روابط حفظ کرد، طوری که این نگرش موجب ناراحتی یا درگیری ذهنی نشود. مثل بارانی که هم زیباست و هم میتواند آسیب بزند.
۳. صداقت و درستکرداری: بزرگترین عامل آرامش، صداقت در وجدان، گفتار و کردار است. فکر درست به گفتار درست و رفتار درست منجر میشود، و صداقت کلید رسیدن به آرامش روح است.
در پایان، ضمن تشکر، آرزو دارم همه مردم جهان و به ویژه هممیهنان عزیزم، زندگیای سرشار از آرامش فکری و واقعی داشته باشند.
چه چیزی میتوانیم از تجربه دکتر فصیحی یاد بگیریم؟
مصاحبه با دکتر فصیحی فقط روایتی از یک زندگی حرفهای موفق نیست؛ تصویری است از انسانی که در دل آشوبهای اجتماعی، مسئولیت فردی و اخلاقی خود را فراموش نکرد. برای ما، بهویژه نسل جوان، چند نکته از این روایت برجسته است:
مسیرهای روشن گذشته، جای خود را به انتخابهای مبهم امروز دادهاند.
دکتر فصیحی در فضایی رشد کرد که آینده تا حد زیادی قابل پیشبینی بود. این برای جوان امروز یک رؤیاست. اما همین تفاوت میتواند انگیزهای باشد برای ساختن مسیر شخصی، نه تقلید از الگوهای آماده.
آرامش فکری، گمشدهی نسل ماست.
او خوشبختی را در «آرامش فکر» تعریف میکند. توصیهاش به تمرکز روی سلامت روان و پرهیز از شتابزدگی و چشموهمچشمی، تلنگری جدی برای دنیای دیجیتالزده و بیقرار ماست.
صداقت بهمثابه راه زیستن.
نه فقط در شغل و حرفه، بلکه در دوستی، عشق، انتخابها و حتی در گفتوگو با خود. صداقت در نگاه او یک اصل بنیادین است، نه فضیلتی جانبی.
مرز باریک میان آزادی و بیسامانی.
نگاه دکتر به تربیت فرزندان و نقش نظارت در آن، دعوتیست برای بازاندیشی در مفهوم آزادی. آزادی بدون آگاهی و قانون، به تعبیر او، «نیستی» به بار میآورد.
درک دیگری، همدلی با دیگری.
او از دلخراشیهایی گفت که نه به دلیل بیماری، بلکه از ناتوانی همراهان بیمار در درک موقعیت پزشک یا کادر درمان بوده است. این بخش، یادآوری مهمیست درباره اهمیت درک نقشها، مرزها و مسئولیتهای اجتماعی.
در نهایت، آنچه از دکتر فصیحی میآموزیم، نه فقط پزشکی یا درسهای حرفهای، بلکه نوعی «اخلاق زیستن» است.
زیستن با مسئولیت، با خویشتنداری، با تعهد به خانواده، جامعه و حقیقت.
در جهانی که اغلب به ما میگوید «خودت را بساز»، صدای کسانی مثل دکتر فصیحی به ما یادآوری میکند که ساختن خود، بدون توجه به دیگران و معنا، ممکن نیست. امید که این صحبتها مفید حال جوانان سرزمین پاک ایران قرار بگیرد.

آخرین دیدگاهها