آخرین شبِ یک زندگی معمولی
پنجشنبه، ۲۲ خرداد ۱۴۰۴ بود. امتحانهای بچهها تمام شده بود. مهمانی کوچکی را که هر سال برای تولد بچهها میگرفتیم، بالاخره برگزار کرده بودیم. خانه دوباره مرتب شده بود و یخچال هنوز از غذاهای مهمانی پر بود. بعد از مدتها احساس میکردم میتوانم نفسی راحت بکشم.
با دوستی که مدتها بود فقط به هم قول «بعداً» میدادیم، برای صبح جمعه قرار صبحانه گذاشته بودیم. از آن قرارهای سادهای که هر بار به دلیلی به هم میخورد؛ یک بار او گرفتار میشد، یک بار من. همیشه با خودمان میگفتیم: «اشکالی ندارد، دفعه بعد.»
حوالی ساعت یازده خوابیدیم. ساعت سه بامداد با صدایی از خواب پریدم که هیچ شباهتی به صدای همیشگی شهر نداشت. چند ثانیه طول کشید تا ذهنم برایش توضیحی پیدا کند. اولین حدسم رعدوبرق بود. صدا دوباره آمد و خبری از باران نبود. بچهها هنوز خواب بودند. همسرم تلفن همراهش را برداشت. چند دقیقه بعد فقط یک جمله گفت: «اسرائیل حمله کرده.»
تا چند دقیقه هنوز باورم نمیشد. با خودم گفتم: «پس صبحانه چه میشود؟» قرارمان بارها به هم خورده بود؛ اما هیچوقت فکر نمیکردم این بار، جنگ دلیلش باشد. تا صبح، میان تماس با فامیل و خبر گرفتن از این و آن، خواب و بیدار بودیم.
با این حال، هنوز بخشی از ذهنم باور نمیکرد که زندگی عوض شده است. حتی فکر کردم شاید صبح بتوانم سر قرار صبحانه بروم. حالا که به آن فکر میکنم، این تصور سادهلوحانه به نظر میرسد، اما آن لحظه هنوز باور نکرده بودم زندگی در چند ساعت چقدر میتواند تغییر کند. اگر دوستم اصرار نمیکرد که قرار را لغو کنیم، احتمالاً از خانه بیرون میرفتم.
یخچالی که منتظر ماند
دو روز بعد از شروع جنگ، رفتیم به خانۀ پدری. برای اینکه بچهها کمتر اضطراب تجربه کنند و کنار هم باشیم. با تهدید ترامپ به تخلیۀ تهران، ناگزیر به همراه خانوادۀ خواهرم به منزل یکی از فامیلمان پناه بردیم. بابا به خاطر شغل تعهدش به بیماران نیامد. مامان هم بنابراین ماندگار شد. یخچال را همانطور که بود رها کردم؛ پر از غذا و میوه. حتی به ذهنم نرسید خالیاش کنم. ته دلم مطمئن بودم چند روز دیگر برمیگردم و همهچیز سر جایش خواهد بود.
عصر سهشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۴ که رسیدیم شمال، چشمانم نمیدیدند. تمام راه را رانندگی کرده بودم. اگر حواسم جمع راه و جاده نبود، قطعاً فقط گریه میکردم. صبح قبل از بازگشت کوتاه به خانه برای جمعکردن وسایل، وقتی بابا گفت که نمیآید، نفسم بند آمد. تا آن روز هیچوقت چنین چیزی را تجربه نکرده بودم. احساس میکردم هوا به ریههایم نمیرسد. در راه، وقتی به مامانم زنگ زدم، باز هم به شماره افتادن نفسهایم را حس میکردم و بغضی که در گلویم گیر کرده بود.
شمال هوا خوب بود. دریا آرام و مردم با ظاهری متفاوت گویی نمایندۀ تفاوت آنجا تهران بودند. مسواک و حوله و لباس کافی و مناسب را فراموش کرده بودم. ۱۱ روز مهمان شمال بودیم. بعد از آتشبس برگشتیم و دو کیسه زبالۀ بزرگ غذا و میوه ریختم دور.
آتشبس، اما نه آرامش
آتشبس که اعلام شد، همه میگفتند جنگ تمام شده است. اما زندگی ما دیگر به جایی که دو هفته قبل بود برنگشت. با صدای ماشین و موتور از جا میپریدم. شیشههای چسب زده و انباری پراز غذای خشک و بطریهای آبمعدنی. جنگ فقط موشک و انفجار نبود. از آن روز به بعد، هیچ برنامهای را با اطمینان نمیچیدیم. صدای هر هواپیما، هر موتور سنگین یا هر خبر فوری، ما را برای چند ثانیه به عقب میراند.
اول مهر، مدارس دوباره باز شدند. انگار همه سعی میکردیم زندگی را از همان جایی که قطع شده بود، از سر بگیریم. کیف مدرسهها دوباره بسته شد، دوباره باید زودتر بیدار میشدم، صبحانه آماده میکردم و بچهها را راهی مدرسه میکردم؛ انگار قرار بود زندگی به همان ریل همیشگی برگردد. اما چیزی درونمان به حالت عادی برنگشته بود. شهریور تولد دوستم بود اما به دلیل شرایط ناپایدار نشد، قرار بگذاریم. معمولاً برنامهمان برای آبان یا آذر می شد. اما به سنت هرساله تعطیلیهای آلودگی هوا و غیره و بعد هم امتحانات بچهها مانع شد. قرار صبحانه، مثل خود زندگی، مدام به «بعداً» موکول میشد.
عصر پنجشنبه ۱۸ دی ماه، نتها قطع شدند از قبل میدانستم قرار است تجمعهایی برگزار شود، اما هیچ تصوری از آنچه در راه بود نداشتم. این بار فرق داشت. نه پیام میرفت، نه خبری میآمد، نه حتی میشد حدس زد بیرون چه میگذرد. فقط چند سایت خبری گاهی باز میشدند. نفهمیدیم آن دو شب چه گذشت.
سه هفته اینترنت قطع بود. از وقت آزاد، یا شاید ناتوانی در فکر کردن به چیزهای دیگر، خانهتکانی را شروع کردم. بعد از ۱۰ سال به جان دیوارها افتادم. انگار کثیفیشان تازه به چشمم آمده بود. کارهایی را که ماهها به تعویق انداخته بودم، انجام دادم.
روزی که اینترنت وصل شد، هیچکدام از آن کارها دیگر اهمیتی نداشت. ساعتها فقط ویدئوها را دیدم. تا آن روز، غمم، غم خودم بود؛ اما آن روز انگار غم هزاران نفر هم وارد خانهام شد.
بالاخره صبحانه
امتحانات با تمام چالشهای آن روزها تمام شده بودند و چیزی به ماه رمضان نمانده بود. به دوستم گفتم پنجرۀ کوچکی وقت داریم؛ دم را غنیمت بدانیم. بالاخره موفق شدیم. ۲۷ بهمن برای صبحانه یکدیگر را بعد از تلاشی چندین ماهه دیدیم. قرار گذاشتیم دیگر سخت نگیریم و شده برای یک پیادهروی کوتاه یا حتی قهوهای در ماشین یکدیگر را ببینیم. وقتی از هم خداحافظی کردیم، هیچکداممان نمیدانستیم فقط ده روز بعد، صبح شنبه ۹ اسفند، جنگی بزرگتر و طولانیتر آغاز خواهد شد. وقتی همه سرکار و بچهها مدرسه بودند. فقط همان چند دقیقهای که نمیدانستم بچهها را دوباره خواهم دید یا نه، برای اینکه هرگز نتوانم آغازکنندگان این جنگ و کسانی را که از آن شادی کردند، ببخشم، کافی است.
آن عصر ۱۱ اسفند که به اصرار یکی از خویشاوندان، دوباره با عجله و اجبار لباسها را ریختم داخل چمدان. چند روزی راهی میگون شدیم. زمین سفیدپوش از برف و من با ژاکتی نازک از سرما میلرزیدم چون اصلاً به ذهنم نرسیده بود که آن موقع سال هوا در میگون سردتر از تهران است. شبهایی که صدای هواپیماها را از بالای سرمان می شنیدیم و من تا صبح نمیخوابیدم و مدام اخبار تهران را چک میکردم.
آن زمان که دوستم را در آغوش کشیدم، نمیدانستم که عصر چهارشنبه ۲۰ اسفند، زیر موشک باران با مترو به ایستگاه راهاهن تهران میرویم و من ۲۰ روز در مشهد، از شدت اضطراب برای پدرومادرم، خواهرم و دیگر اعضای خانوادهام که همگی تهران بودند، نخواهم خوابید. تکهای از وجودم در تهران جا مانده بود.
۱۸ فروردین ۱۴۰۵، مجدد میان ایران و امریکا آتشبس شد و من و دوستم، یک هفته بعد، یکدیگر را به مناسبت تولدم دیدیم. اینبار واقعاً دم را غنیمت شمرده بودیم. دیگر به مدرسه و امتحان و ساعت فکر نکردم. فقط دیدار دوست برایم مهم بود.
وقتی مرگ برای آدم ملموس شود، متوجه میشود که چه کسانی و چه کارهایی واقعاً برایش اهمیت دارند. وقتی مرگ اینقدر نزدیک از کنارت رد میشود، فرصتت را صرف قانع کردن کسی نمیکنی که رنج انسانها را نمیبیند یا از آن دفاع میکند. قبلاً همیشه فکر میکردم اگر بیشتر توضیح بدهم، اگر بیشتر استدلال کنم، شاید بتوانم نظر بعضی آدمها را عوض کنم. جنگ، این باور را از من گرفت. بعضی گفتگوها دیگر برایم تمام شدهاند. نه از سر بیحوصلگی؛ از سر شناخت. برای بعضی آدمها، کاملترین پاسخ همان سکوت است و برای عدهای دیگر…
«خفه شو. گوه نخور.»
یک پاسخ
بسیار ملموس اما تلخ!